هنر وسیله ارتباط انسان ها و عامل پیشرفت بشریت است 

هنر وسیله ارتباط انسان ها و عامل پیشرفت بشریت است 

کتاب «هنر چیست؟» هنگامی نوشته شد که لئوتولستوی، نویسندۀ نامی روسی و خالق اثر مشهورجنگ و صلح ، که او را یکی از ستونهای پنج گانه ادبیات غرب می دانند در تلاش بود، همه­ مشکلات و ناسازگاری­های زندگی را به­ کمک مذهب مسیح واصول اخلاقی حل و فصل نماید. وی در نتیجۀ تحولات فکری خود به­ این نتیجه رسیده بود که از میان برداشتن تضاد­ها و مصائب اجتماعی، که وی بوضوح آنها را دریافته بود، جز از طریق تعلیمات مذهبی و اخلاق امکان پذیر نخواهد شد.

شنبه 20 مرداد 1397 ساعت 23:13

نگارنده : مرضیه معظمی، روانشناس بالینی

گاندی درباره­ کتاب " هنر چیست؟ " تولستوی جایی نوشته است: او در شرایط سخت، این شاهکار خود را به وجود آورده است. مطالب این کتاب عین حقیقت است، تولستوی در سن بالا روزی ٨ ساعت کار بدنی می کرد و به جای آنکه از نیروی فکری او کاسته شود بر آن افزوده نیز می شد. بیشتر از نیم قرن پیش گاندی در جریان یک بحران جدی شک و تردید؛ " قلمروی خداوند برشماست" اثر تولستوی را کشف کرد و با خواندن آن بسیار تحت تاثیر قرار گرفت. در آن زمان به خشونت می‌اندیشید اما با خواندن این کتاب شک او درمان شد و او را به یک "آهیمسا " واقعی تبدیل کرد. آنچه گاندی را بیشتر تحت تاثیر تولستوی و آثارش قرار داد این بود که تولستوی به آنچه موعظه می نمود عمل می کرد و گاندی بارها تاکید می­کند که تولستوی بزرگ حواری­ست که طرفدار عدم خشونت بوده، که قرن ما به خود دیده است. هیچ کس در غرب پیش و پس از او به طریقی چنان کامل مصرانه و با چنان تعمق و الهام در مورد عدم خشونت و هنر نه نوشته و نه سخن گفته است.

تولستوی متفکر و رمان نویس معروف قرن ۱۹ و ۲۰میلادی، از میان شخصیت‌های تاثیرگذار بر اندیشه­ های گاندی جایگاه برجسته و نخستین دارد، گاندی در طول حیات خویش چندین اثر او را خوانده بود و خواندن آنها را به دیگران توصیه می‌کرد. در تاکید گاندی بر نوشته‌های تولستوی به نحوی مکرر به کلماتی چون " ایمان" ، "عشق" و "حقیقت" بر می­خوریم و از این دیدگاه رمان­های برجسته­ ای چون "جنگ و صلح و آنا کارنینا و هنر چیست؟ "را باید بازتاب و وسیله‌ای برای بیان این دیدگاه­ها دانست. از نظر او جوهر این حقیقت در تعالیم مسیح وجود دارد که در پنج فرمان "موعظه در کوهستان" به نظم درآمده اند.

"تو داوری نخواهی کرد" ،" توخشمگین نخواهی شد" ،" تو مرتکب زنا نخواهی شد" ،" تو سوگند یاد نخواهی کرد" و " تو در برابر بدن­ها با خشونت  مقابله نخواهی کرد". تمامی احکام یاد شده یک هدف را تعقیب می کنند، کمال انسانیت از خواستنی­ترین حرف­های گاندی­ست.

 تولستوی یک وحدت پایداری را برای جهان می ­طلبد اما یک ایده ­آل را تجویز نمی ­کند. همچنین معتقد به مسیحیت واقعی و یک اصلاح­گر دینی است اما در موارد مختلف با کلیسا اختلاف نظر داشته و معتقد بود کلیسا با تفاسیر مخاطره­ آمیز خویش نظریه حقیقی مسیح را تحریف کرده است.  در سال‌های 1984-1892میلادی به انتشار و جمع­ آوری و ترجمه چهار انجیل در ژنو پرداخت. تولستوی بر آن بود تا حکایت مسیح را با پیراستن آن از تمام آنچه در ارتباط با معجزه و فوق طبیعت است عقلایی نماید و با قرار دادن انسانگرایی مسیحی خویش در برابر کلیسا، بیش از پیش با نظریه کلیسا فاصله گرفت.

او از جمله بزرگانی است که بر اندیشه عدم خشونت نیز تاکید می کند. و هنر از نگاه او آنگاه آغاز می‌گردد که انسانی، با قصد انتقال احساسی که خود آن را تجربه کرده است، آن احساس را در خویشتن برانگیزد و به یاری نشانه های معروف و شناخته شده ظاهری بیانش کند. در جملاتی ار او می بینیم :

" با کلمات، افکار را به دیگران انتقال می دهد؛ با استفاده از هنر، احساسات را انتقال می دهد."

"هنر دست ساز نیست، این انتقال احساس است که هنرمند تجربه کرده است."

 پسری که از برخورد با گرگ ترس را تجربه کرده است و این برخورد را برای دیگران تعریف می‌کند، برای اینکه در دیگری نیز همان احساسی را که خود تجربه کرده است برانگیزد، خود را، شرایط خود را، بیش از روبرو شدن با گرگ و دور و برش را، جنگل را، بی خیالی خویش را و بعد نگاه‌های گرگ را، حرکات او را، فاصله بین خود و گرگ و چیزهای دیگر را شرح می‌دهد. اگر به پسر دوباره در حین بازگو کردن همان حادثه، احساسی را که در جریان مواجهه با گرگ تجربه کرده است دست دهد، این احساس به شنونده سرایت کرده، می گویند این هنر است. حتی اگر پسر گرگ را ندیده باشد، ولی از نام گرگ بارها ترسیده و بتواند این احساس را به مخاطب انتقال دهد؛ این نیز هنر است.

فعالیت هنری یعنی انسان احساسی را که قبلاً تجربه کرده است در خود بیدار کند و با برانگیختن آن، به وسیله حرکات و اشارات، خط­ها و رنگ­ها و صداها، نقشه ­ها و کلمات... به نحوی که دیگران نیز بتوانند همان احساس را تجربه کنند، و آنرا به سایرین منتقل سازند؛ هنر است.

 هنر یک فعالیت انسانی است که در آن فرد با فهم آگاهانه و با یاری نشانه­ های مشخصه ظاهری، احساساتی را که خود تجربه کرده است به دیگران انتقال دهد؛ به طوری که این احساسات به ایشان سرایت کند و آنها نیز آن احساسات را تجربه نمایند و از همان مراحل حسی که در او، در همان حال گذاشته ایجاد شده، بر دیگران نیز بگذرد.

چیزی که واقعا "بی معنی" است چیزی نیست که فردی بتواند آن را به طور قطعی بیان کند. حتی هنرمندانی که آن را ایجاد کرده اند، قضاوت نهایی را در مورد آن قطعه­ ای از هنر که واقعا به معنی آن است، نمی گیرند.

ایجاد دانش جدید برای هنرمند وقتی صورت می گیرد، که همانطور که ایجاد شده، برای بیننده­ هنر انعکاس داده شود و تجربه کند.

مارک روتکو "یک نوع ارتباط مستقیم میان خود و بیننده را تصور کرد، که ممکن است تماشاگر را با معنویت بالاتری لمس کند." (داستان هنر).

هنر چنانکه فیزیولوژیست­ها می­گویند، تجلی هیچ " تصویر" و تجلی "زیبایی " و خداوند نیست، هنرچنانکه زیبایی ­شناسان فیزیولوژیست عقیده دارند، بازی نیست که در آن انسان به مواد انرژی متراکم خویش میدان دهد، هنر تظاهر احساسات سرکش که با نشانه­ های ظاهری جلوه­ گر شده باشد نیست، هنر تولید موضوعات دلپذیر نیست، مهم تر ازهمه لذت نیست، بلکه وسیله ارتباط انسان­هاست برای حیات بشر و برای سیر به سوی سعادت فرد و جامعه انسانی، موضوعی ضروری و لازم است، زیرا افراد بشر را با احساساتی یکسان به یکدیگر پیوند می­دهند. ساموئل جانسون می گوید:

" تنها پایان نوشتن این است که خوانندگان را قادر به لذت بردن از زندگی بهتر و یا تحمل آن قرار دهیم."

از سوی دیگر تولستوی می خواهد بگوید، اگر این استعداد انسان،  یعنی اگر استعدادِ پذیرفتن سرایت هنر، در وی وجود نمی­داشت، افراد بشر هنوز هم وحشی و مهمتر از آن پراکنده و دشمن یکدیگر بودند.

تولستوی در واقع در بخشی از کتاب "هنر چیست؟" به طور واضح، بودن مکاتب چین و بودایی و یونانی  و رومی­ ها را مورد انتقاد قرار داده است.

تکیه کردن بر «احساس» به ­آنجا می کشد که تولستوی «تنها معیار ارزش هنر» را «میزان سرایت احساس» می داند. برای او «مهم نیست که موضوعی تا چه اندازه شاعرانه و تا چه حد بظاهر واقعی باشد» اصل این ا­ست که هنرمند بتواند احساسات خود را به­ دیگران انتقال  دهد.

اودر بخش­هایی از کتاب " هنر چیست؟ " بیان می­دارد، وقتی افراد طبقات عالیه به مسیحیت کلیسایی بی ­اعتماد شدند، معیار "خوبی و بدی" در هنر "زیبایی" شد؛ یعنی لذتی که از هنر به دست آید. بر طبق این نظر که درباره هنر پدید آمده بود، طبیعت در میان طبقات ممتاز یک فرضیه زیبایی شناسی ایجاد کرد، تا چنین ادراکی را توجیه کند و به موجب آن هدف و هنر تجلی " زیبایی" شد. به گفته جورجیا اوکیف :" پر کردن یک فضای به شیوه ای زیبا. این چیزی است که در هنر برای من مهم است."

 هنر چیزی است که  انسان انجام می­دهد، هنر یک عمل است. هنر بیان اندیشه ­ها، احساسات، نفسانیات و خواسته­ های ماست، اما  هنرحتی شخصی ­تر از آن است.

پرسشی که پیش می ­آید این است که انسانیت چگونه توانست دوران مشخص و طولانی از حیات خویش را، از آن زمان که مردم به کلیسا بی­ اعتقاد شدند تا زمان ما بدون این فعالیت مهم به سر برند، و به جای آن خود را به فعالیت بی­ارزش هنری که فقط بخشاینده لذت است سرگرم کنند؟ 

برای پاسخ دادن به این پرسش باید بگوییم که مردم برای هنر ارزش و معنای یک هنر حقیقی همگانی را قائل‌اند، ساده‌تر این که باید گفت: مثلا اگر یک نفر در قفقاز زندگی می‌کند، می‌گوید نژاد من برتر است، اگر در آمریکا زندگی می‌کند، نژاد خود را برتر می داند، و اگر در هر کجا زندگی کند، نژاد خود و در نتیجه هنر خود را برتر میداند. پس چطور بشریت توانسته دورانی را بی­هنر واقعی سر کند، و به جای آن هنری را که فقط لذت ارزانی می‌دارد جانشین هنر واقعی نماید؟

به موجب علم اجمالی که مورد قبول ماست می­دانیم، که هنر یا یکی از عالی­ترین تجلیات تصور خدا "زیبایی" و یا عالی ترین لذت روحی و معنوی است، و نیز قبول داریم که همه انسان­ها اگر در زمینه نعمت مادی، حقوق برابر ندارند، دست کم در مورد نعمت معنوی، دارای حقوق مساوی هستند.

از این رو برای مردم فکور و صادق و بی ­ریا هیچ گونه شکی به جا نمی­ماند که هنر طبقات عالیه ، هرگز هنر همه مردم نتوانند شد، از این جهت اگر هنر به عنوان یک موضوع مهم و یک سعادت معنوی برای همه انسانها ضروری است، بایستی در دسترس همگان باشد و اگر هنر نمیتواند برای همه­ مردم باشد، پس یا هنر موضوع باارزش و پراهمیتی که ادعا می­کنند نیست، و یا هنری که هنرش می­نامیم، آنقدر بااهمیت نیست.

یکی از موضوعاتی که هنرمندان می­توانند بیان کنند، مطمئنا اهداف آنهاست، همانطور که لئو تولستوی گفت، "یک اثر واقعی از هنر، در آگاهی گیرنده، جدایی بین خود و هنرمند را از بین می برد." اما از ان­جا که هنرمند نمی داند، چگونه کار توسط مردم دریافت می­شود،. تأثیر کار هنری می تواند پیش­ بینی غیرممکن داشته باشد. بنابراین هنرمندان می­توانند فقط درباره اهداف خود مطمئن باشند.

نخستین نتیجه تجزیه هنر از نگاه تولستوی این بود: یک هنر از مضامین اختصاصی و بی­ حد متنوع و امر دینی خویش محروم شده است، هنر که به هیچ کس جز دسته کوچکی از مردم توجه نداشته باشد، شکل زیبایی خود را از دست  می دهد و مصنوعی و پیچیده و مبهم می شود.

هنری که روز به روز به انحصار و محدودیت بیشتری گرایش پیدا می­کند، هنری است که به سوی نامفهومی و ابهام قدم برمی‌دارد. اکنون هنر به نقطه ای رسیده است که فقط جمع بسیار محدودی از برگزیدگان آن را می‌فهمند و از شماره این برگزیدگان نیز روز به روز کاسته می شود.

شاید کار هنر باید این باشد، که در قالب استقلال و متعهد و دور از دسترس باقی بماند. و در دسترس همه مردم قرار نداشته باشد، که معمولاً وقتی انسان تأثیری را که حقیقتاً هنری است می گیرد، تصور می‌کند این حالت را قبلاً در خود احساس می کرده، اما از بیان آن عاجز بوده است.

به گفته تولستوی راهی که هنر پیموده، نظیر انطباق اقطار دوایر کوچکتر بر اقطار دوایر بزرگتر است، چنانکه از این کار مخروطی پدید آمده است، و البته  مخروط دیگر دایره محسوب نمی گردد، هنر عصر ما نیز عینا چنین کرده است.

تولستوی نقد و منقد هنری را مورد نقد قرار می­ دهد. او می گوید، هنرمند اگر هنرمند واقعی باشد، قطعاً به وسیله اثر خود احساس خویش را به مردم انتقال می­دهد، دیگر منتقد چه چیزی را میخواهد توضیح دهد؟ اگر اثر از لحاظ هنر خوب باشد، احساسی که هنرمند آن را به وسیله اصل خویش بیان کرده است، صرف نظر از جنبه اخلاقی بودن و اخلاقی نبودن احساس، به دیگران انتقال خواهد یافت و اگر احساس به دیگران منتقل شده باشد، مردم آن را تجربه می‌کنند و دیگر همه تفسیرها زائد است.

نقد یک اثر هنری به یاری الفاظ و کلمات فقط  این نکته را ثابت می کند که مفسر فاقد استعداد پذیرش هنراست. شاید این گفته عجیب جلوه کند، ولی باید گفت: نقادان همیشه کسانی هستند، که کمتر از هر کس دیگر استعداد پذیرفتن سرایت هنر را دارند، منتقدین اکثراً افرادی هستند که روان می‌نویسند، تربیت شده و هوشمند هستند، اما استعداد قبول سرایت هنر در آنها خاموش شده است . از این رو این افراد با نوشته­ های خود به فساد ذوق جماعتی که نوشته­های آنهارا می­خوانند و بدان معتقدند یاری بسیار کرده اند

به عقیدۀ تولستوی هیچ آموزشگاهی توانایی نداردکه احساسی را در انسان برانگیزد، تا چه رسد به آنکه به آدمی تعلیم داده شود، که جوهره­ کاملی از احساسات را در یک انسان به طرز خاصی که خود قادر به تجلی هست، نمایان کند. او می­گوید: درد از آنجا شروع شد، که حرفه ای بودن هنر، و نقد هنر و مدارس هنر سبب شد افراد عصر ما مطلقا از درک هنر عاجز باشند و ناهنجارترین محصولات "هنر تقلید" را به جای هنر بپذیرند.برای مثال به زندگی هنری " روسینی" و هم دوره ­های موسیقیدان او می­توان استناد کرد، که موسیقی را مثل " واگنر" تابع شعر قرار می دادند. براین اساس یکی از شرایط اساسی آفرینش هنر، آزادی کامل هنرمند از قید تمام الزامات پیش‌بینی شده است، و آثاری از این قبیل با یکدیگر موافق نبوده و از هم دور شده‌اند. مانند موسیقی " ملودرام­ها" و شرح و داستانی که زیر تصاویر و پرده‌های نقاشی می نویسند، هیچگاه آثار هنری واقعی نیست و محصولی هنروار هستند.

تولستوی بر این باوراست، که تقریباً آنچه را که در جامعه هنر خوب و کامل می پندارند، نه تنها خوب و حقیقی نیست، بلکه حتی به هیچ وجه هنر نمی باشد و فقط نسخه بدل هنر است. پس چطور میتوان هنر واقعی را تشخیص داد؟

حیوانی که غریزه طبیعی دارد قادر است، در جنگل و مزرعه راه مورد نیاز خود را از میان هزاران راه تشخیص دهد، حیوان بی خطا، راهش را به دست خواهد آورد و به همین طریق انسان نیز اگر از کیفیات طبیعی خود دور نشده باشد، قادر است بی آنکه خطا کند از میان هزاران چیز موضوع حقیقی هنر را که بدان احتیاج دارد، به دست آورد.

پس چطور هنر واقعی را از تقلبی تشخیص دهیم؟

تولستوی با مسری بودن هنر پاسخ این پرسش را داده است. اگر انسانی به هنگام خواندن، دیدن و شنیدن اثر انسان دیگر، بی­ آنکه از جانب خود فعالیتی به خرج دهد و تغییری در نظر و دیدگاه خودش ایجاد شود، حالت روحی خاصی یافته و با سازنده­ اثر متحد شود، چنین حالتی موضوع هنر است. این علامتِ احساس به دست آمده از هنر را از هر احساس دیگری آشکارا جدا میکند.

تولستوی هنر را یکی از وسایل ارتباط انسان­ها با یکدیگر و از موجبات ترقی و پیشرفت بشریت به سوی کمال می­ داند، و شعور فکری و معنوی عصر ما از نظر کلی و عمومی او، آگاهی بر این واقعیت است، که ما سعادت مادی و معنوی و فردی و عمومی  نخواهیم داشت، مگر در حیات خود برادرانه، همه انسان­ها در اتحاد محبت آمیز باهم باشیم. تولستوی راه اصلاح و بهروزی  انسان را فقط در اتحاد و برادری انسان­ها می­داند.

البته تولستوی را نمی توان چندان سرزنش کرد. در طی چند قرن مدارس هنری دنیای غرب، هنر را در قالب فورمالیسم و به مفهوم «هنر برای هنر» و به ­طرز نادرست و دروغین تعلیم داده اند. گرچه این نشانه­ یک نوع طرز فکر جامد است؛ که بالا بردن سطح ذوقیات مردم و پرورش مهارت هنرمند را از طریق آموزش و تعلیم، ناممکن و بیهوده می داند.

تولستوی دانش و هنر را پیوندی ناگسستنی میداند، آنچنان که یکی مسخ شود دیگری نیز از وظیفه مقرر خویش باز می ماند. بنابر این هر کوشش برای نقض آن عبث و نامشروع است. نوابغی مانند "شکسپیر" و "بالزاک" و "گوته" و "میکل آنژ" و "بتهوون" و "دلاکروا" چنین آثاری بوجود آورده اند. «جنگ و صلح» خود تولستوی، که بی شک از شاهکار­های رمان­نویسی جهان است، بیش از آنکه مبین احساسات باشد گویای افکار و اندیشه­ هاست که در آینده به آن خواهیم پرداخت.

 

دوستان و همکاران گرامی ، مطالب فوق حاصل تلاش و شب زنده داریها و زحمات نگارندگان عزیز میباشد، با توجه به عدم رعایت حقوق کپی برداری و جای خالی این قانون ، حداقل به لحاظ معنوی ، با ذکر نام منبع و نگارنده ، مارا همراهی فرمایید .

سپاس فراوان ، گروه فرهنگی هنری هنرنامه امروز

 

تعداد بازدید : 385

ثبت نظر

ارسال